Home » تردست by Peter S. Beagle
تردست Peter S. Beagle

تردست

Peter S. Beagle

Published
ISBN :
13 pages
Enter answer

 About the Book 

هیچ نمیدانست به کجا میخواهد برود. وقتی که خوابش میگرفت، در اولین میهمانخانهی بین راه توقف میکرد، وقتی که نشانگر بنزین بیوک رنگ قرمز را نشان میداد، باکش را پر می کرد. گاهی ساندویچ یا آب پرتقالی از سوپر مارکت کنار پمپ بنزین میخرید، گاهی هم در طول یکیMoreهیچ نمی‌دانست به کجا می‌خواهد برود. وقتی که خوابش می‌گرفت، در اولین میهمانخانه‌ی بین راه توقف می‌کرد، وقتی که نشانگر بنزین بیوک رنگ قرمز را نشان می‌داد، باکش را پر می کرد. گاهی ساندویچ یا آب پرتقالی از سوپر مارکت کنار پمپ بنزین می‌خرید، گاهی هم در طول یکی از این توقف‌ها با غریبه‌ای گفت و گو می‌کرد. کسی که نه یک کارمند پشت میز نشین بود و نه یک کارگر پمپ بنزین. اما چند دقیقه بیشتر زمان نمی‌برد تا او تمام این گفت و گو ها را فراموش کند. همان طور که تا به حال همه چیز را فراموش کرده بود. همه چیز به جز حرف‌های آن پلیس جوانی که در یک چهارشنبه‌ی بعدازظهر دلنشین به در خانه‌اش آمده بود. انگار هفته‌ها پیش بود، و در دنیاهایی بسیار دور. از لحظه‌ای که صدای لرزان و سرشار از همدردی آن افسر جوان را شنیده بود، انگار که هیچ چیز در درونش تکان نخورده بود. صدایی که به او گفته بود همسر و فرزندش مرده‌اند: خاکسترهای دود گرفته، اجساد در هم پیچیده و غیرقابل تشخیص. تنها به این خاطر که شش بلوک آن طرف‌تر از خانه‌شان، پسربچه‌ی خواب‌آلوده‌ای جای پدال گاز را با ترمز اشتباه گرفته بود. مراسم یادبودی برگزار شد که او در آن حضور داشت، اما یادش نمی‌آمد. پلیس‌ها بودند و وکیل‌ها. و خواهر آلن که مثل همیشه به همه‌ی این‌ها سامان می‌داد، و او برای اولین بار نسبت به آن هرزه‌ی فضول و مداخله‌گر احساس قدردانی می‌کرد. اما حالا همه‌ی این‌ها بسیار دور می‌نمود. همه‌ی دوستی‌ها و دشمنی‌ها. حالا تنها چیزی که باقی مانده، لحظه‌ی کوتاه و زودگذر بر هم افتادن پلک‌های آن پسرک بود.